هیچی

:: هیچی

بعضی عیدا خیلی طولانی میشه...

این عید یکی از اون عیداست...امروز تازه هفتمه...

ولی بلاخره تموم میشه...من منتظرم.

امروزم به بابایی گفتم که دلم خیلی تنگ شده واستون.اونم باز گفت منم همینطور...چرا اصلا هر روز اینو میگم؟نمی دونم.انگار فرقی میکنه.حالم از ...نه نباید حرف منفی بزنم.فکر منفی بکنم.قول دادم.

ولی نه اینجا که اشکال نداره.هفته پیش واقعا مزخرف بود.تازه اینکه دیگه فکرمنفی نیست واقعیته.میخواستم برای بابا بگم ولی نذاشت گفت همه رو بذار وقتی برگشتی بگو..تا وقتی اونجایی فقط باید حرفای خوب بزنی.باشه منم هیچی نمیگم.اصلا اینجام نمیگم.وقتی برگشتم میگم.همه باشه واسه وقتی که برگشتم.

منبع : من و باباییهیچی
برچسب ها :

روز بابایی نزدیکه...

:: روز بابایی نزدیکه...
چند روزه دارم به این فکر میکنم که اینجا رو پاک کنم.نمی دونم چرا دیگه دلم نمیخواد اینجا بنویسم.یه حس بدی دارم...شاید این چیزا آخرین چیزایی باشه که مینویسم اینجا..
جمعه م روز پدره...امروز تو اینترنت کلی گشتم تا یه کادوی خوب پیدا کنم ولی هم خوشحالم الان هم ناراحت.خوشحالم چون یه کادوی خیییییلی عالی و خوب پیدا کردم ولی ناراحتم چون خیییلی گرونه...با اینکه امسال چون قرار بود برم پیش مامان، هم بابا هم باباجون عیدیای سنگین بهم دادن ، ولی بازم پولم نمیرسه بخرمش..چون خیلیشو دادم واسه کادوی مامان.حالا من چیکار کنم؟!!!
++وقتی شما اینجا نظر میذارید به غیر از اسمی که مینویسید ipشمام نوشته میشه، پس اگه مثلا یکی با اسمای مختلف نظر بذاره من متوجه میشم.شاید بهتر بود متوجه نشم:(((((
منبع : من و باباییروز بابایی نزدیکه...
برچسب ها :

دیگه کم کم وقت رفتنه

:: دیگه کم کم وقت رفتنه

دیگه همه وسایلمو جمع کردم.آماده ی آمادم.البته از نظر جمع کردن وسایلما..وگرنه که...الان منتظرم بابا بیاد که بریم.

ولی فعلا خیلی خوشحالم.خییییلی.چون تا آخر هفته قراره خیییییلی عالی باشه.اصلا فک میکنم که عید الانه،از امروز تا آخر هفته.

میخوام خوشحال باشم.میخوام خیلی خیلی خیلی خوش بگذره بهم.اونقد خوب باشه که دو هفته بعدشم همش هی خوب باشم.از یاد این هفته خوشحال بشم تا اون دوهفته م راحت بگذره.

پنجشنبه بابا ازم پرسید که آماده م و وسایلمو جمع کردم یا نه؟منم گفتم نه..هنوز خیلی مونده که تا رفتنم.کم کم جمع میکنم.

گفت نه خیلی نمونده، سریعتر جمع کن مثلا تا شنبه.

من خیلی ترسیدم فک کردم که مثلا یهو قراره زودتر برم.گفتم شنبه؟!!! چرا شنبه؟

گفت که چون من قراره عید نباشم مامان جون باباجون گفتن که دلشون طاقت نمیاره و خیلی تنگ میشه واسم برای همین این هفته که دیگه من تعطیلم گفتن بریم اونجا بمونیم.

من دیگه داشتم بال در میاوردم از خوشحالی.دیگه سریع همه وسایلمو جمع کردم.شاید عید امسالم خراب شد ولی عوضش قبلش خوبه کلی خوش میگذره بهم.

+ای کاش بابا جون یه میز بیلیارد برای خونشون میخرید دوباره:)))

+هنوزم نمی دونم کدوم لب تاپو ببرم با خودم.اگه به خودم بود که مال خودمو می بردم.ولی..نمیشه. می دونم بابا میخواد من اون یکی رو ببرم چون اگه نبرم حتما مامان ناراحت میشه. آخرشم می دونم مال مامانو میبرم ولی فقط چون مجبورم.وگرنه مال خودمو بیشتر دوست دارم.

منبع : من و باباییدیگه کم کم وقت رفتنه
برچسب ها : خیلی ,هفته ,دونم ,قراره ,وسایلمو ,خیلی خیلی

آخه چرا؟

:: آخه چرا؟

امروز دوشنبه ست.آخه چرا این هفته اینقد زود داره تموم میشه؟وقتی باید تند بگذره دیر میگذره وقتی اصلا نباید بگذره مثل باد میگذره.

ای کاش یه چیزی میشد که نرم.مثلا...نمی دونم.مثلا طوفان میشد همه پرواز کنسل میشد.ولی بازم دارم فک بیخود میکنم الکی.چون هیچوقت هیچی نشده.آخرش همیشه...

این روزا خیلی خوبه.پیش مامان جون باباجون و بابایی..ولی همش یه کم از فکرم پیش آخر هفته ست برای همین خیلی بهم کیف نمیده هیچی.

آخرم لب تاپ مامان و ورداشتم.گفتم که آخرش اونو ورمیدارم.

ای کاش این روزا هیچوقت تموم نشه...ولی میشه.

منبع : من و باباییآخه چرا؟
برچسب ها : میشد

روز مادر

:: روز مادر
هر وقت از پیش مامان میام دلم خیلی پره...همش فک میکنم اگه همون موقع که مامان ما رو ول کرد رفت باباهم ازدواج کرده بود چقد خوب میشد.نه اینکه دلم مامان بخوادا یا اینکه الان که فقط با بابا هستم بده..نه..ولی وقتی میرم پیش اونا بیشترین چیزی که اذیتم میکنه بچه های مامانمن.
 اگه بابا دوباره ازدواج کرده بود منم میتونستم خواهر برادر داشته باشم.اونوقت مجبور نبودم تنها برم اونجا و اونم باهام میومد.. منم با خواهر یا برادرم یه تیم میشدیم و تلافی کارای بچه های مامان و سرشون در میوردیم.من خودم البته می تونم حساب اونا رو برسم... به خاطر بابا نمیکنم.ولی حداقل دیگه اونقد حس غریبی نمیکردم.
ولی نه اگه اینطوریم میشد بازم اون باهام نمیومد چون اون خودش مامان داشت و حتما مامانش نمیذاشت که با من بیاد...میومد کجا؟خونه زن سابق باباش؟ چقد من واقعا فکرای بیخودی میکنم...ولش کنید.
اونجا که بودم هرشب با بابایی حرف میزدم.یه شب بابا گفت حواست هست فردا روز مادره؟برای مامان چیزی خریدی؟
من اونقد عصبانی شدم از بابا:(((خب اگه می دونستم همینجا براش یه چیزی میخریدم با خودم می بردم دیگه.
گفتم بابا الان میگید؟خب من الان اینجا چیکار کنم؟نمی تونم خودم برم یه چیزی بخرم که..
گفت اشکال نداره به ایرج خان بگو کمکت کنه!!!!
من دیگه واقعا نمی تونستم حرف بزنم..هیچی نگفتم..آخه اونم راه حل بود؟!!!!
بابا گفت چی شد؟چرا ساکتی؟
گفتم من نمی تونم بابا اصلا وقتی برگشتم کادوشونو پست میکنم.
گفت تو الان اونجایی میخوای برگردی کادو پست کنی؟!!!!
گفتم خب مامان مگه میان به من کادو میدن؟ پست میکنن دیگه..
گفت مامان شاید یه ماه زودتر پست کنه ولی یه ماه بعد پست نمیکنه.اینجوری خیلی زشته.
گفتم نخیر اصلانم زشت نیست...من فردا تبریک میگم بعد وقتی برگشتم کادومو پست میکنم دیگه...
ولی گفت میخوام فردا عکس کادوی مامانو برام بفرستی..یه کادوی گرونم بخریا نه مثل کادوی تولد من که دوتا دکمه خریدی..بعدشم خندید.
من میدونستم بابا داره شوخی میکنه که من بخندم ولی من اصلا خندم نمیومد گفتم اون کادورم خیلی گرون خریدم از بهار بپرسین.
خیلی بد و عصبانی گفتم:(((معلوم بود ازم ناراحت شد گفت خیله خب دیروقت دیگه بگیر بخواب.فردا منتظر عکسم.من بغضم گرفته بود دلم میخواست گریه کنم خب چرا بابا باید مجبورم میکرد با اینکه میدونست خیلی سختمه؟!!!!
من آروم گفتم ببخشید بابایی..چشم.
ولی فرداییش من هر کاری کردم اصلا نتونستم به ایرج خان بگم برای همین رفتم پیش مامان گفتم که میاد با هم بریم بیرون؟فقط خودمون دونفر؟ مامانم اونقد خوشحال شد اخه تا حالا هیچوقت اینو بهش نگفته بودم.گفت کجا دوست داری بریم؟ منم گفتم یه جایی که خرید کنم.
وقتی رفتیم روز مادر و تبریک گفتم و بغلش کردم بعدم گفتم که میخوام براتون یه کادو بخرم.مامانم اصلا یه جوری شد بعدم خیلی گریه ش گرفت منم نمی دونم چرا گریه م گرفت.
کادوئم اصلا انتخاب نمیکرد دیگه خودم یه گردنبند خیلی قشنگ انتخاب کردم خریدیم.
وقتیم برگشتیم خونه مامان اونقد با ذوق از کار من برای خانوادش تعریف کرد و اونقد قربون صدقم رفت که بچه هاش هی بیشتر و بیشتر ازم متنفر بشن و بیشتر اذیتم کنن ولی اشکال نداشت همینکه بابا از من خیلی راضی شد و دیگه ازم ناراحت نبود و گفت که بهم افتخار میکنه و مامانم حتما بهم افتخار میکنه خوب بود.
+پنجشنبه که رفتیم خونه باباجونم اینا دیدم که یه میز بیلیارد خریدن!!!!من هم خیلی تعجب کردم هم خیلی ذوق ..گفتم بابا جون شما که میگفتید جاتونو تنگ کرده پس چرا باز خریدین؟ باباجون گفت آخه مگه من بیلیارد بازی میکنم که برم بخرم؟!!بابای شماباز جای مارو تنگ کرد دیگه:))))
چون موقه هایی که همه دور هم خونه باباجون جمع میشدیم همیشه بازی میکردیم و بابا جونم میز و به من کادو داده بود بابام برای خونه اونا یکی خریده بود که بقیه بازم بتونن بازی کنن:))))بابایی خیلی مهربونه.
منبع : من و باباییروز مادر
برچسب ها : گفتم ,خیلی ,اصلا ,اونقد ,میکنم ,کادو ,افتخار میکنه ,وقتی برگشتم ,گفتم بابا ,ازدواج کرده

همه چی عاااالیه...

:: همه چی عاااالیه...

این که میگن بهترین جای دنیا خونه آدمه واقعا درسته هااااخیییییییلی هم درسته.دیروز و پریروز ،حتی امروز اونقد خوب بود که اصلا فعلا دلم نمیخواد از چیزای بدی که خیلی اذیتم کرد تو عید تعریف کنم.

بهترین لحظه ای که تو این عید داشتم پریروز بود، اون موقع که بابا تو فرودگاه منو بغل کرد و صدتا بوسم کرد:)))))))یعنی دیگه همه غصه هام تو اون لحظه تموم شدن.دیروزم که بابایی کل عید مزخرفممو تو یه روز جبران کرد. برنامه چیده بود که با همه خانواده بریم سیزده به در.اونقد خوب بود.همه چی عالی بود.حتی بهزادم انگار دیروز خوب بود.همه چی خوب بود. امروز مدرسه م خوب بود...اصلا همه چی اینجا خوبه.وقتی خونه باشم،پیش بابا باشم همه چی خوبه...

منبع : من و باباییهمه چی عاااالیه...
برچسب ها :

تولد بابایی

:: تولد بابایی

دیروز وقتی بهار ازم پرسید کادو چی میخوای بخری من فقط با خنده نگاش کردم.

بهار گفت: بازم؟!!!!

منم سر تکون داده یعنی آره:)))

آخه بهار می دونست بازم میخوام برای بابا دکمه سردست بخرم.بابا عاشق دکمه سردسته مثل منکه عاشق توپم:)))

چون همه اینو میدونن یه سال سه نفر برای بابام دکمه سردست کادو آورده بودن،بابام که خیلی خوشش اومده بود ولی دیگه از اون موقع به بعد هیچکس براش اینو کادو نمیاره برای همین هرسال من براش می خرم.

رفتیم یکی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگلشو با بهار انتخاب کردیم و خریدیم.بهارم یه پیرهن برای بابام خرید.بعدم رفتیم ناهار خوردیم و بهار منو رسوند گفت که فردا بازم میاد دنبالم که بیاد خونمون کارای خونه رو بکنیم.امروزم کلی تو خونه کار کردیم.

من همه کسایی که تو تولدم بودن و دعوت کردم به غیر عمو نادر.چون نمی دونستم اجازه دارم زنگ بزنم بهش دعوتش کنم یا نه..بهار گفت اگه بخوای من زنگ میزنم.ولی گفتم که نه نمیخواد.

بابا چون می دونست امروزم بهار پیشمه دیر اومد.ساعت ۷بود.به غیر از عمو اینا بقیه اومده بودم.

وقتی اومد یه کم تعجب کرد و بعد من رفتم محکم بغلش کردم گفتم تولدتون مبارک بابایی.میخواستم که اولین نفر باشم تبریک میگم.بابام تشکر کرد بوسم کرد منم بوسش کردم.

امشب خیلی عالی بود.یعنی فوق العاده بود.کلی خوش گذشت.من و عمو و بابا کلی بیلیارد بازی کردیم همه چی عالی بود.

ولی بهزاد.بهزاد و بعد از اون قضیه دیگه ندیده بودم.معلوم بود که به زور اومده.چون تمام وقت یه گوشه نشسته بود و سرش همش تو موبایلش بود.بابام بهش گفت که بیا بازی ولی گفت پام یه کم درد میکنه نمی تونم وایسم.نیومد.

موقع کادو دادنم فقط به زور یه تبریک گفت.

کیکم واقعا شبیه جوجه تیغی شده بود.منو بهار از قبل شمعارو چیده بودیم چون خب ۳۹تا شمع رو گذاشتن طول میکشید:)))))

چون فردا تعطیل نیست مهمونی خیلی طول نکشید همه دیگه تقریبا تا ۱۱رفتن.وقتی همه رفتن بابا گفت :بیا بغل بابایی ببینم.منم سریع رفتم بغلش نشستم.کلی بوسم کرد و گفت که خسته نباشم و کلی غافلگیر شده.منم کلی ذوق کردم.

بعدش گفت می دونی بهترین کادوی امشبم چی بود؟!! گفتم خب معلومه حتما دکمه های من دیگه؟!

گفت اونا؟!!! معلومعه که نه...

من اخم کردم البته شوخی ها گفتم پس چی؟

گفت: خنده هات....اصلا حواست بود خیلی وقته نخندیدی؟دیگه داشتم دق میکردم ولی امشب همشو جبران کردی.

بابا هر وقت اینجوری حرف میزنه نمی دونم چرا من گریه م میگیره.

گفت نه امشب اصلا نباید گریه کنیا.می دونی چقد منتظر امشب بودم. می دونستم امشب میخندی پس بازم بخند همیشه برای بابایی بخند باشه؟

منم چشمام و پاک کردم وخندیدم.بعد همونطوری که منو محکم بغل کرده بود یه چیزایی گفت که باورم نمیشد.هیچوقت اینارو نگفته بود.

گفت می دونم به خاطر اونجا رفتن ناراحتی ولی من صد برابر تو ناراحتم.اگه دلت تنگ میشه من هزار برابر تنگ میشه .منم مثل تو دلم میخواست هیچوقت نری ولی خودت می دونی نمیشه. چراشو می دونی،هزار بار حرفشو زدیم.لیندا بعضی چیزای زندگی آدم دست خودش نیست.وقتی نمیشه کاریش کرد باید قبولش کرد.حالا قبولش می کنی؟به خاطر بابا؟ منم گفتم باشه و دوباره گریه م گرفت.

من دیگه میخوام به خاطر بابا از فردا بخندم.هنوزم ناراحتم که باید برم اونجا.هنوزم به زور میرم.ولی از فردا میخوام خوشحال باشم حتی اگه از ته دلم نباشه.،با بابا برم خرید عید الکی کلی چیز بخرم.میخوام کلی خوش بگذرونم با بابا.

پرنیان خانم و همه ...از فردا من دیگه نمیخوام مزخرف باشم.از مزخرف بودن خسته شدم.

++امشب کلی عکس گرفتم.تا موقع رفتنمم بازم کلی دیگه میگیرم که عکس جدید زیاد داشته باشم با خودم ببرم.

++امشب چقد خوب بود.ای کاش فردام همینقد خوب باشه حالم و رو حرفام بمونم.ای کاش.

منبع : من و باباییتولد بابایی
برچسب ها : بهار ,خیلی ,امشب ,گفتم ,بابایی ,بازم ,خیلی خیلی ,برای بابام ,دکمه سردست

پست آخر

:: پست آخر

به نظر من بهتر کار تو دنیا نوشتنه.خیلیا میگن حرف زدن حال آدمو خوب میکنه.واقعانم راس میگن ولی نوشتنم همونقد حال آدمو خوب میکنه.

روزی که اولین بار اینجا شروع کردم به نوشتن عصبانی بودم..خییییلی عصبانی.بابا همیشه میگه آدم باید عصبانیتشو کنترل کنه چون ممکنه اون موقع یه اشتباهی بکنه که هیچوقت نشه جبران کرد.منم اون روز تو عصبانیت اشتباه کردم.اشتباه کردم که اومدم اینجا و شروع کردم به نوشتن.اما فک کنم می تونم این اشتباه و جبران کنم.می تونم اینجا رو ببندم .

اینجوری خیالم راحته که چیزی رو از بابا قایم نکردم خیالم راحته که دیگه هیچکس درباره بابام حرفای ناراحت کننده نمیزنه خیالم راحته که دیگه کسی رو با حرفا و نوشته هام ناراحت نمیکنم.باعث نمیشم کسی قلبش درد بگیره، یا تا صبح برام گریه کنه.

آخه هر کسی ام اگه بخواد فقط از ناراحتیا و غمای زندگیش بنویسه دیگران فک میکنن که زندگی اون آدم جهنمه..ولی من واقعا زندگی خیلی خوبی دارم...روزای خوبش خیلی خیلی بیشتر از روزای غمگینشه...خیلی چیزا رو دارم که شاید بقیه نداشته باشن...خیلی کسارم دارم که شاید بعضیا اصلا نداشته باشن.

مثلا دوتا پدر بزرگ و یه مادر بزرگ خیلی مهربون دارم که همیشه حواسشون بهم هست و همیشه مراقبم هستن.یه عمو دارم که خودشو خانوادشو خیلی دوست دارم حتی بهزاد و که هزار بار گفتم ازش متنفرم،چون همیشه با اونا به من کلی خوش میگذره کلی خاطره خوب باهاشون دارم.یه عمه دارم که بابا میگه حق مادری گردنم داره که واقعانم راس میگه و واقعا دوسش دارم.یه مادر دارم که هیچوقت نبوده و نیست ولی خب بلاخره هست، حتی اگه سالی یه بارم بغلم کنه اون لحظه واقعا خیلی خیلی خیلی دوسش دارم و دلم میخواست که میشد تا هرروز بغلش کنم.ولی خب نمیشه.ولی می دونم خیلیا تو آرزوی همون یه بغلن و هیچوقت دیگه بهش نمیرسن.مثل مامان خودم که دیگه بغل مامانشو نداره.

از همه مهمترم یه بابا دارم که همه زندگیمه، که اگه سختگیره ولی دوبرابرش مهربون و خوبه و صد برابرش دوستم داره.بابایی که بهترین بابای دنیاست و من به اندازه همه دنیا عاشقشم و دوسش دارم.

الان که میخوام اینجارو ببندم میخوام از همه تشکر کنم...چه اونایی که بهم حرفای امیدبخش و آروم کننده زدن و راهنماییم کردن و باعث شدن من بتونم خیلی بهتر عصبانیتمو کنترل کنم و بهتر حرفامو بزنم ..چه اونایی که حرفای خیلی خیلی ناراحت کننده زدن و باعث شدن من بفهمم که چقد زیاد بابایی رو دوست دارم و طاقت ندارم کسی بهش بد بگه.

از همه ممنونم.

و از همه ی همه م معذرت میخوام اگه از نوشته هام ناراحت شدید،غصه خوردید، گریه کردید یا قلبتون درد گرفت:(( تو رو خدا منو ببخشید.

منم دیگه از هیچکس تو وبلاگم حتی یه ذره م دلخور نیستم پس خواهش میکنم هیچکسم حتی یه ذره م از من ناراحت و دلخور نباشه.خیلی ممنون:))

اینجارو پاک نمیکنم ولی رمز میذارم روش چون آخه پاکش کنم فک کنم یکی دیگه می تونه رو این آدرس وبلاگ بسازه و من نمیخوام اینجوری بشه.

خب خداحافظ همه تون.

+پنجشنبه اینجارو میبندم.

منبع : من و باباییپست آخر
برچسب ها : خیلی ,ناراحت ,هیچوقت ,واقعا ,دوسش ,میخوام ,خیلی خیلی ,خیالم راحته ,دوسش دارم ,دوست دارم ,نداشته باشن